عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
73
شرف النبي ص ( فارسي )
مرنجان كه من بدانستهام كه او خداى را و رسول را دوست دارد ، و با او سخن خوش گفت و حرمت او نگاه داشت و او را نرنجانيد . ( 1 ) و روايت است كه عثمان عفان رضى اللّه عنه بيامد و طلب رسول كرد . عايشه گفت : نمىدانم كه كجا رفته است . بيرون رفت و او محتاج بود به طعام . عثمان برفت و بز ميشى فربه بخريد و بفرمود تا بكشتند و بپختند ، و دو كاسهء بزرگ بياورد و گوشت و مرق در آن كاسهها كرد و بر گرفتند و آوردند به عايشه . رسول عليه السلم باز آمد و هنوز چيزى نخورده بود و محتاج بود به طعام . عايشه آن طعام پيش نهاد . رسول پرسيد كه اين چيست ؟ عايشه حال باز گفت . رسول روى به قبله آورد و دست برداشت و گفت : اللهم لا تنسه . خدايا او را فراموش مكن . چگونه مكافاتش كرد بدين عظيمى . ( 2 ) و آوردهاند كه غلامكى از انصار بر رهگذر رسول عليه السلم بنشست . چون رسول به نماز مىرفت از پس مىرفت . چون رسول در نماز شروع كرد . غلامك نعلين رسول برگرفت ، و به ازار پاك كرد از خاك و باد در آن دميد . چون رسول از نماز فارغ شد و خواست كه باز گردد ، غلامك نعل پاى راست بنهاد . پس نعل پاى چپ . رسول در پوشيد و گفت : تو كيستى اى غلام ؟ گفت : پدر و مادر من فداى تو باد ، من از انصارم . رسول گفت : ترا اين كه آموخت ؟ گفت : مرا كسى نفرمود ، من خواستم كه رسول خداى از من خرم شود . رسول دست برداشت و گفت : خداوندا ، اين غلامك شادى من طلب مىكند ، او را شاددار در دنيا و آخرت . و رسول عليه السلام كينه نگرفت بر يكى از مردمان در چيزى . ( 3 ) و عباس عبد المطلب عم پيغامبر با رسول عليه السلام a 28 سخن گفت در باب عفو از اهل مكه در آن شب كه ابو سفيان را به اسيرى بگرفتند و اسلام آورد . و عباس گفت : پدر و مادر من فداى تو باد ، ايشان عترت تواند و از اصل تواند و اعمام و اخوال و پسران پدراناند ، و تو ابتدا ايشان را عفو كردى ، و ابو سفيان خداوند شرف و بزرگى